خادم الزهرا


دی 1399
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

خادم الزهرا


جستجو


موضوعات

  • همه
  • ائمه
  • امام زمان
  • امیرالمومنین علیه السلام
  • بدون موضوع
  • بیانات رهبری
  • تلنگر
  • حجاب
  • حدیث
  • خانواده
  • در محضر علما
  • دهه فجر
  • رمضان.شب قدر
  • سبک زندگی دینی
  • شهدایی
  • شهید ابراهیم محمد شهاب
  • شهید حاج قاسم سلیمانی
  • شهید قدرت الله عبدیان
  • غزه
  • فاطمیه
  • فضای مجازی
  • ماه رجب
  • محرم
  • معیار ازدواج
  • مناسبتها
  • نماز
  • نکات اخلاقی

  •   فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
  • RSS چیست؟
     
       
      شهید اسماعیل هادیان    


    “شهید اسماعیل هادیان”

    طلبه و دانشجوی پزشکی
    تولد: ۱۳۴۵_ کوهدشت استان لرستان
    شهادت: عملیات کربلای ۱۰_ در سال ۱۳۶۶
    ✿✿✿

    ڪلاﻡِشهید:
    خدمت دوستان و عزیزان و یاوران مهدی(عج) و کسانی که مےخواهند حماسه های بدر و حنین و خندق را بیافرینند…سلام برسانید.
    امیدوارم که خداوند اندکی از ایمان و عزم راسخ شماهارا به بنده عطا کند واین تعارف نیست.
    ایمانی که انسان را بسوی شهادت بکشاند و اورا به نترسیدن از مرگ برساند ، در ماها نیست…
    امید است که برای بنده دعا بفرمایید که شاید با توجه به عنایات الهی نسبت به شما؛ بنده هم نجات پیدا کنم…[از نامه ی شهید به آقای افراسی، ۳۰ آذر ۱۳۶۵]


    #برشیﺍﺯکتاﺏِ_تا_روشنایِ_ستاره

    کلیدواژه ها: تا روشنای ستاره, شهید هادیان, کتاب, کلام شهید اسماعیل هادیان
    موضوعات: ائمه  لینک ثابت [پنجشنبه 1399-10-25] [ 12:50:00 ب.ظ ]

    ارسال نظر »

       
      شهید ردانی پور    

    رفتم داخل و به نگهبانی که کنار در نشسته بود گفتم:« با فرمانده تون کار دارم.»
    گفت:« الآن ساعت یازده ست. ملاقاتی قبول نمیکنه.»
    نشنیدم و رفتم در اتاقش را زدم.
    گفت:« کیه؟»
    گفتم:« منم »
    گفت:« بیا تو »
    روی سجاده نشسته بود و داشت ذکر میگفت.
    چشمانش سرخ بود و خیس اشک. رنگ به رو نداشت.
    نگران شدم و گفتم:« چیزی شده مصطفی؟ خبری شده؟ کسی طوریش شده؟»
    دو زانو نشست.
    سرش را انداخت پایین و زل زد به مهرش.
    دانه های تسبیح یکی یکی از لای انگشتانش رد میشد.
    نفس عمیقی کشید و گفت:« از ساعت ۱۱ تا ۱۲ رو مخصوص خدا گذاشتم.
    میشینم و نگاه میکنم به کارهام . از خودم میپرسم ، مصطفی! کارهایی که کردی برای خدا بوده یا برای دل خودت؟»
    صدایش بغض داشت،
    بغضی که به زحمت نگهش داشته بود.
    دلم به حال خودم سوخت… من کجا و مصطفی کجا!

    ✿✿✿

    “شهید حجت الاسلام مصطفی ردانی پور”

    فرمانده قرارگاه فتح سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
    تولد: ۱۳۳۷_اصفهان
    شهادت: عملیات والفجر۲_حاج عمران_ ۱۳۶۲
    مفقودالجسد…


    #برشیﺍﺯکتاﺏِ_خودسازﻯ_به_سبکِ_شهدا

    کلیدواژه ها: خاطره شهید ردانی پور, شهید ردانی پور, فرمانده قرارگاه فتح
    موضوعات: شهدایی  لینک ثابت  [ 12:47:00 ب.ظ ]

    ارسال نظر »
     
    •  خانه  
    •  امام زمان   
    •  وطن  
    •  امام زمان  
    •  بدون شرح  
    •  گناه  
    •  احترام  
    •  محبت